< Return to Video

صحنه‌هایی از فیلم «معمار من» (درباره زندگی لویی کان)

  • 0:00 - 0:03
    چیزی که میخواستم درباره
    ساختِ فیلم بگویم-- درباره این فیلم --
  • 0:03 - 0:07
    با درنظر گرفتن برخی از گفتگوهای
    شگفتانگیزی که در اینجا شنیدهایم،
  • 0:07 - 0:09
    مایکل موشِن و برخی از
    سخنرانیها درباره موسیقی،
  • 0:09 - 0:12
    این ایده که یک خط روایی وجود دارد،
  • 0:12 - 0:15
    و موسیقی در زمان جاری است.
  • 0:15 - 0:18
    فیلم هم در واقع در زمان جاری است؛
    این تجربهای است
  • 0:18 - 0:20
    که شما باید از طریق
    احساسی با آن روبرو شوید.
  • 0:21 - 0:24
    و در ساخت این فیلم، حس کردم
    که بسیاری از فیلمهای مستندی که دیدهام
  • 0:24 - 0:26
    همه به نوعی درباره یادگیری چیزی
  • 0:26 - 0:30
    یا دانش، یا به نوعی سخنگویی،
    و مبتنی بر ایدهها هستند.
  • 0:30 - 0:33
    و میخواستم این فیلم با
    احساسات هدایت شود
  • 0:33 - 0:35
    و واقعا دنبال کننده سفرم باشد.
  • 0:35 - 0:38
    پس به جای یک بند حرف زدن،
    فیلم از صحنههایی تشکیل شده،
  • 0:38 - 0:40
    و ما افراد را در طول مسیر ملاقات میکنیم.
  • 0:40 - 0:42
    فقط یکبار آنها را میبینیم.
  • 0:42 - 0:45
    آنها چندین بار بر نمیگردند،
    پس واقعا یک سفر را شرح میدهد.
  • 0:45 - 0:47
    چیزی شبیه زندگی است
    که وقتی با آن رابطه برقرار کردید
  • 0:47 - 0:49
    دیگر نمیتوانید از آن شانه خالی کنید.
  • 0:50 - 0:52
    دو کلیپ هست که
    میخواهم به شما نشان دهم،
  • 0:52 - 0:55
    اولی به نوعی درهم و برهم است،
  • 0:55 - 0:58
    فقط سه لحظه کوتاه، چهار لحظه کوتاه،
    با سه نفر
  • 0:58 - 1:00
    از افرادی که امشب اینجا حضور دارند.
  • 1:00 - 1:02
    از این رو نیست که آنها در فیلم باشند،
  • 1:02 - 1:04
    زیرا بخشی از
    صحنههای بسیار بزرگتری هستند.
  • 1:04 - 1:07
    آنها به شیوهای عالی
    با یکدیگر بازی میکنند.
  • 1:07 - 1:09
    و با کلیپ کوچکی از پدرم، لو،
  • 1:09 - 1:11
    و درباره چیزی که خیلی
    برایش عزیز است صحبت میکند
  • 1:11 - 1:13
    که «رویدادهای زندگی» است،
  • 1:13 - 1:16
    به نظر من، او احساس میکرد که
    بزرگترین چیزهای زندگی تصادفی است،
  • 1:16 - 1:19
    و شاید هیچ برنامهای در کار نباشد.
  • 1:19 - 1:22
    و این سه کلیپ به دنبال صحنهای است که
  • 1:23 - 1:25
    شاید از نظر من، در واقع
    بزرگترین ساختمان او باشد
  • 1:25 - 1:27
    که ساختمانی در داکا در بنگلادش است.
  • 1:27 - 1:29
    او پایتخت را آنجا بنا کرد.
  • 1:30 - 1:33
    و فکر کنم شما از این ساختمان لذت میبرید،
    هرگز دیده نشده --
  • 1:33 - 1:38
    از آن عکس گرفتهشده، اما هرگز توسط
    یک تیم حرفهای عکاسی، عکاسی نشده است.
  • 1:38 - 1:40
    ما اولین گروه فیلمبرداری در آنجا بودیم.
  • 1:40 - 1:43
    بنابراین تصاویر این ساختمان
    قابلتوجه را خواهید دید.
  • 1:43 - 1:45
    دو چیز را وقتی دیدید، به خاطر داشته باشید،
  • 1:45 - 1:47
    کاملا با دست ساخته شدهاست،
  • 1:47 - 1:50
    من فکر میکنم که آنها سال پیش
    یک جرثقیل داشتند.
  • 1:51 - 1:54
    این ساختمان به طور کامل
    با چوب بامبو داربست شده بود،
  • 1:54 - 1:56
    افرادی که این سبدهای بتن را
    روی سرشان حمل میکردند
  • 1:56 - 1:58
    و آنها را با اَشکالی پرتاب میکردند.
  • 1:58 - 2:00
    اینجا پایتخت کشور است،
  • 2:00 - 2:03
    و ۲۳ سال طول کشید تا ساخته شود،
  • 2:03 - 2:06
    که به نظر میرسد بسیار هم
    به آن افتخار میکنند.
  • 2:06 - 2:08
    ساختن آن به اندازه تاجمحل طول کشید.
  • 2:08 - 2:11
    متأسفانه آن قدر طول کشید که
    لو تمام شدنش را هرگز ندید.
  • 2:11 - 2:14
    او در سال ۱۹۷۴ بدرود حیات گفت.
  • 2:14 - 2:17
    و ساختِ بنا در ۱۹۸۳ به پایان رسید.
  • 2:17 - 2:19
    بنابراین سالهای بسیاری
  • 2:19 - 2:22
    پس از مرگ او ادامه داشت.
  • 2:22 - 2:24
    به این فکر کنید که
    وقتی آن ساختمان را میبینید،
  • 2:24 - 2:28
    گاهی اوقات چیزهایی که در زندگی برای آن
    سخت تلاش میکنیم هرگز به پایان نمیرسند.
  • 2:28 - 2:32
    و این موضوع واقعا مرا به یاد پدرم انداخت،
  • 2:32 - 2:34
    به این معنا که او چنین اعتقادی داشت،
  • 2:34 - 2:36
    به نوعی با انجام این کارها،
  • 2:36 - 2:39
    به روشی که او ارائه داده است،
    این که خروجی خوبی خواهد داشت،
  • 2:39 - 2:42
    حتی در میانه یک جنگ،
    یک جنگ با پاکستان در یک نقطه وجود داشت،
  • 2:42 - 2:44
    ساختوساز متوقف شده بود
    و او به کار ادامه داد،
  • 2:44 - 2:46
    زیرا احساس میکرد، «خوب وقتی جنگ تمام شود،
  • 2:46 - 2:48
    آنها به این ساختمان نیاز خواهند داشت.»
  • 2:49 - 2:51
    بنابراین، این دو کلیپی است
    که قصد نمایش آن را دارم.
  • 2:51 - 2:54
    نوار را بگذارید.
  • 2:54 - 3:01
    (تشویق)
  • 3:02 - 3:05
    ریچارد سول وِرمن: یادم میآید که
    که داشت در پِن حرف میزد.
  • 3:05 - 3:08
    و من به خانه برگشتم
    و به پدرم و مادرم گفتم:
  • 3:08 - 3:11
    «تازه با این مرد آشنا شدم:
    زیاد کار نمیکند،
  • 3:11 - 3:15
    و او فردی زشت با صدایی مضحک است
  • 3:15 - 3:16
    و او معلمِ مدرسه است.
  • 3:16 - 3:20
    میدانم که هرگز چیزی از او نشنیدهاید،
    اما همین امروز را بهخاطر داشته باشید،
  • 3:20 - 3:23
    که روزی از او خواهید شنید،
  • 3:23 - 3:26
    چون او واقعا مرد فوقالعادهای است.»
  • 3:26 - 3:30
    فرانک گری: شنیدهام که با
    اینگرید برگمن سَر و سِری داشته حقیقت دارد؟
  • 3:32 - 3:34
    ناتانیل کان: اگر داشته که
    خیلی خوششانس بوده.
  • 3:34 - 3:36
    (خنده)
  • 3:36 - 3:38
    ن.ک: واقعا دربارهاش چیزی شنیدی؟
  • 3:38 - 3:40
    ف.گ: آره، وقتی توی رم بود.
  • 3:40 - 3:43
    موشه سفدی: او یک خانهبهدوش واقعی بود.
  • 3:43 - 3:45
    میدانی، از وقتی در دفتر کار می کردم،
    میشناختمش،
  • 3:45 - 3:47
    به محض برگشت از سفر،
    در دفتر کارش بود
  • 3:47 - 3:50
    برای دو یا سه روز به شدت کار میکرد
    و دوباره بار سفر میبست و میرفت.
  • 3:50 - 3:54
    میدانی که او تا
    ساعت سه صبح با ما کار میکرد
  • 3:54 - 3:56
    و این نوع احساس خانه به دوشی
    در او وجود داشت.
  • 3:56 - 4:02
    منظورم آن است که مرگ او
    در یک ایستگاه راهآهن،
  • 4:02 - 4:04
    خیلی با زندگی او سازگار است، میدانی؟
  • 4:04 - 4:06
    یعنی اغلب فکر میکنم در
    هواپیما میمیرم،
  • 4:06 - 4:08
    یا در فرودگاه،
  • 4:08 - 4:11
    یا در حال پیادهروی تند
    بدون این که کسی مرا شناسایی کند میمیرم.
  • 4:11 - 4:13
    نمیدانم چرا چنین چیزی را
  • 4:13 - 4:16
    از خاطره مرگ او به یاد میآورم.
  • 4:16 - 4:21
    اما او به نوعی ذاتا خانهبهدوش بود.
  • 4:21 - 4:24
    لویی کان: چقدر وجود ما تصادفی است واقعا
  • 4:24 - 4:28
    و چقدر مملو از تاثیر رویدادها هستیم.
  • 4:31 - 4:36
    (رودخانه گنگ، بنگلادش)
  • 5:44 - 5:49
    مرد: ما کارگرانی هستیم که
    صبحها همیشه به اینجا میآییم،
  • 5:49 - 5:53
    و از پیادهروی، زیبایی شهر
    و فضا لذت میبریم.
  • 5:54 - 5:57
    و اینجا بهترین جای بنگلادش است.
  • 5:57 - 5:58
    به آن افتخار میکنیم.
  • 5:58 - 6:00
    ن.ک: به آن افتخار میکنید؟
  • 6:00 - 6:04
    مرد: بله، این تصویرملی بنگلادش است.
  • 6:05 - 6:07
    ن.ک: چیزی از معمار آن میدانید؟
  • 6:07 - 6:13
    مرد: معمار؟ دربارهاش شنیدهام،
    از معماران رده بالا بوده است.
  • 6:14 - 6:17
    ن.ک: خُب راستش من اینجا هستم
    چون پسر همان معمارم،
  • 6:17 - 6:19
    او پدرم بود.
  • 6:19 - 6:22
    مرد: اوه، پدرت لویی فرخخان بود؟
  • 6:22 - 6:24
    ن.ک: بله. نه لویی فرخخان، لویی کان.
  • 6:24 - 6:29
    (خنده)
  • 6:30 - 6:32
    مرد: پدر شما، آیا در قید حیات هستند؟
  • 6:32 - 6:34
    ن.ک: نه، ۲۵ سال است که بدرود حیات گفته.
  • 6:34 - 6:37
    مرد: بسیار خوشحالیم، بسیار خوش آمدید.
  • 6:37 - 6:38
    ن.ک: متشکرم.
  • 7:18 - 7:20
    ن.ک: اوهیچوقت تمام شدن بنا را ندید، بابا.
  • 7:20 - 7:21
    مرد: ندید؟
  • 7:21 - 7:22
    ن.ک: نه، هیچوقت این را ندید.
  • 7:45 - 7:49
    شمسول وارز: ساختِ چنین بنایی برای کشوری
    مثل کشورما تقریبا غیرممکن بود.
  • 7:49 - 7:53
    در ۳۰، ۵۰ سال پیش، اینجا چیزی نبود
    جز مزارع برنج،
  • 7:53 - 7:56
    و از آنجا که ما او را به اینجا دعوت کردیم
  • 7:56 - 7:58
    او احساس کرد که مسئولیتی دارد.
  • 7:58 - 8:01
    او میخواست که موسای اینجا باشد،
    او به ما دموکراسی داد.
  • 8:01 - 8:03
    او سیاسی نبود،
  • 8:03 - 8:08
    اما در این لباس، نظام دموکراسی را به ما
    دادهاست و از آنجا میتوانیم ترقی کنیم.
  • 8:08 - 8:10
    با این اوصاف است که
    این موضوع بسیار مرتبط است.
  • 8:11 - 8:14
    او به این مساله اهمیت نمیداد که
    این کشور چقدر پول دارد،
  • 8:14 - 8:18
    یا اینکه آیا قادر خواهد بود که
    این ساختمان را به پایان برساند،
  • 8:18 - 8:20
    اما به طریقی توانست این کار را بکند،
    اینجا را بسازد.
  • 8:20 - 8:24
    و این بزرگترین پروژهای است که او
    اینجا به دست آوردهاست، فقیرترین کشور دنیا
  • 8:24 - 8:26
    ن.ک: این به قیمت زندگیاش تمام شد.
  • 8:26 - 8:30
    س.و: بله، او زندگیش را
    برای این کار هزینه کرد،
  • 8:30 - 8:34
    و به همین خاطر است که او بزرگ است
    و ما او را اینجا به نیکی یاد میکنیم.
  • 8:34 - 8:36
    اما اوهمچنین انسان بود.
  • 8:36 - 8:41
    حالا نتیجه شکست او
    در تامین رضایت زندگی خانوادگیاش،
  • 8:41 - 8:44
    ایجاد اجتماعی اجتنابناپذیر
    از مردمانی بزرگ است.
  • 8:44 - 8:47
    و فکر میکنم که پسرش این را درک کند،
  • 8:47 - 8:49
    و به نظر من هیچ حس کینه
  • 8:49 - 8:52
    و یا درکی از اهمال در او نخواهد داشت.
  • 8:52 - 8:55
    او با مَنِشی بسیار متفاوت اهمیت میداد،
  • 8:55 - 8:57
    اما زمان زیادی میبرد تا آن را درک کنیم.
  • 8:57 - 9:01
    از جنبه اجتماعی زندگی او،
  • 9:01 - 9:04
    او به مانند کودکی بود،
    به بلوغ کامل نرسیده بود.
  • 9:04 - 9:05
    او نمیتوانست به چیزی «نه» بگوید،
  • 9:05 - 9:08
    و به همین دلیل که او نتوانست
    به چیزها «نه» بگوید،
  • 9:08 - 9:10
    امروزه ما چنین بنایی داریم.
  • 9:11 - 9:14
    میدانی، تنها راهی که میتوانی درکش کنی
    این است که او را درک کنی.
  • 9:14 - 9:16
    هیچ راه میانبر دیگری نیست،
  • 9:16 - 9:19
    هیچ راه دیگری برای درک کردن او نیست.
  • 9:20 - 9:23
    اما فکر میکنم که او
    این ساختمان را به ما دادهاست
  • 9:28 - 9:30
    و ما همیشه او را احساس میکنیم،
  • 9:30 - 9:32
    به همین دلیل است که
    او به ما عشق ورزیده است.
  • 9:33 - 9:36
    شاید او نتوانسته آن عشق مناسب شما را
    به شما بدهد،
  • 9:36 - 9:39
    اما برای ما، او به مردم
    نوع درست عشق را دادهاست،
  • 9:39 - 9:40
    که مهم است.
  • 9:41 - 9:43
    تو باید این را درک کنی.
  • 9:44 - 9:45
    او عشق عظیمی داشت،
  • 9:45 - 9:47
    و همه را دوست میداشت.
  • 9:47 - 9:50
    برای عشق ورزیدن و دوست داشتن همه، شاید او
  • 9:50 - 9:54
    گاهی نزدیکترین آدمهای زندگیاش را ندید،
  • 9:54 - 9:59
    و این امر برای مردانی در سطح و اندازه او
    اجتنابناپذیراست.
  • 10:03 - 10:10
    (تشویق)
Title:
صحنه‌هایی از فیلم «معمار من» (درباره زندگی لویی کان)
Speaker:
ناتانیل کان
Description:

ناتانیل کان کلیپ کوتاهی از مستند خود به نام «معمار من» در مورد تلاشش برای درک پدرش، معمار افسانه‌ای «لویی کان»، به اشتراک می‌گذارد. این فیلمی بامعنا برای کسانی است که به دنبال درک رابطه بین هنر و عشق‌اند.

more » « less
Video Language:
English
Team:
closed TED
Project:
TEDTalks
Duration:
10:10
Leila Ataei approved Persian subtitles for Scenes from "My Architect"
Leila Ataei edited Persian subtitles for Scenes from "My Architect"
Leila Ataei edited Persian subtitles for Scenes from "My Architect"
Leila Ataei edited Persian subtitles for Scenes from "My Architect"
Saeid Saadattalab accepted Persian subtitles for Scenes from "My Architect"
Saeid Saadattalab edited Persian subtitles for Scenes from "My Architect"
Hajar Almasi edited Persian subtitles for Scenes from "My Architect"
Hajar Almasi edited Persian subtitles for Scenes from "My Architect"
Show all

Persian subtitles

Revisions