YouTube

Got a YouTube account?

New: enable viewer-created translations and captions on your YouTube channel!

Persian subtitles

شما در تنهایی‌تان تنها نیستید

Get Embed Code
38 Languages

Showing Revision 22 created 07/15/2019 by Leila Ataei.

  1. سلام.

  2. مایلم شخصی را به شما معرفی کنم.
  3. این جامنی است.
  4. همان «جانی» است که
    اتفاقی با «م» نوشته شده است،
  5. گفتم شاید برایتان سوال باشد
  6. چون هیچکدام از ما کامل نیستیم.
  7. جامنی یک بیگانه است

  8. که با ماموریتی به زمین فرستاده شده
    تا انسان‌ها را مطالعه کند.
  9. جامنی احساس گم‌شدگی،
    تنهایی و دوری از خانه را دارد،
  10. و من فکر می‌کنم همه‌ی ما
    این حس را داشته‌ایم.
  11. یا حداقل من داشتم.
  12. من این داستان را درباره‌ این بیگانه
    در زمانی از زندگی‌ام نوشتم
  13. که بطور خاصی احساس بیگانگی می‌کردم.
  14. من برای شروع دوره‌ی دکتری
    در MIT به کمبریج نقل مکان کرده بودم،
  15. و احساس ترس و تنهایی و
    اینکه اصلا به آنجا تعلق ندارم را داشتم.
  16. اما من یک خط مشی داشتم.

  17. ببینید، من برای سالها
    و سالها لطیفه می‌نوشتم
  18. و در رسانه‌های اجتماعی
    به اشتراک می‌گذاشتم،
  19. و فهمیدم که داشتم مشتاق می‌شدم
    این کار را بیشتر و بیشتر انجام دهم
  20. برای خیلی از افراد اینترنت می‌تواند
    حس مکان تنهایی را داشته باشد.

  21. می‌تواند اینگونه حس شود:
  22. یک خلاء بزرگ، بی‌انتها و گسترده،
  23. جایی که دائما می‌توانید آن را فرا بخوانید
    اما هیچکس گوش نکند.
  24. اما من حقیقتا در صحبت کردن با خلاء
    احساس راحتی پیدا کردم.
  25. در به اشتراک گذاشتن احساساتم با خلاء،
  26. سرانجام خلاء شروع به پاسخ دادن کرد.
  27. و مشخص شد که خلا اصلا
    این گسترده‌ی بی‌انتها نیست،
  28. در عوض پر است از انواع گوناگون مردم،
  29. که به آن خیره شده‌اند
    و می‌خواهند شنیده شوند.
  30. چیزهای بسیار بدی بوده که
    از رسانه‌های اجتماعی نشات گرفته است.
  31. اصلا سعی نمی‌کنم
    در مورد آن بحثی بکنم.
  32. اینکه در هر لحظه‌ای
    آنلاین باشید یعنی غم،
  33. عصبانیت و خشونت زیادی احساس می‌کنید.
  34. احساسش می‌تواند مثل پایان دنیا باشد.
  35. اما در عین حال، برای من اینطور نیست
  36. چون من نمی‌توانم این واقعیت را انکار کنم
    که بسیاری از دوستان نزدیکم
  37. افرادی هستند که از اول
    به صورت آنلاین با آنها آشنا شدم.
  38. و فکر می‌کنم بخشی از آن به دلیل
    ماهیت اقرارگونه‌ای است که در
  39. رسانه‌های اجتماعی داریم.
  40. می‌تواند اینگونه احساس شود که شما دارید
    در یک دفتر خاطرات شخصی و صمیمی می‌نویسید
  41. که کاملا خصوصی است،
  42. با این حال می‌خواهید
    همه‌ی دنیا آن را بخواند.
  43. و فکر می‌کنم بخشی از آن، بخشی از لذت آن
  44. این است که ما باید از دیدگاه
    مردمی چیزها را تجربه کنیم
  45. که کاملا با خودمان متفاوت هستند،
  46. و بعضی اوقات این چیز خوبی است.
  47. برای مثال، وقتی اولین بار
    عضو توئیتر شدم،

  48. فهمیدم بسیاری از افرادی را
    که من دنبال می‌کنم
  49. در مورد سلامت ذهنی و درمان آن
    به شیوه‌هایی صحبت می‌کنند
  50. که هیچکدام از علائمی را که
  51. وقتی ما در مورد آنها صحبت می‌کنیم، نداشت.
  52. بین آنها، صحبت در مورد
    سلامت روانی عادی بود،
  53. و آنها به من کمک کردند بفهمم که
    رفتن برای درمان چیزی بود
  54. که به من هم کمک می‌کرد.
  55. این برای بسیاری از افراد،

  56. ایده ترسناکی به نظر می‌رسد تا
    در خصوص این موضوعات
  57. کاملا عمومی و آشکار در اینترنت صحبت کنند.
  58. من احساس می‌کنم که بسیاری از مردم فکر
    می‌کنند این موضوعی بزرگ و ترسناک است
  59. که اگر قبل از اینکه خوب و کامل
    شکل نگرفته‌ باشید آنلاین شوید.
  60. اما من فکر می‌کنم اینترنت می‌تواند
    مکانی عالی برای ندانستن باشد،
  61. و من فکر می‌کنم ما می‌توانیم
    با هیجان نسبت به آن رفتار کنیم،
  62. چون برای من چیز مهمی در خصوص
    به اشتراک گذاشتن نقص‌هایتان
  63. و تزلزل‌هایتان
    و آسیب‌پذیری‌هایتان
  64. با دیگران وجود دارد.
  65. (خنده)

  66. اگر کسی به اشتراک می‌گذارد
    که احساس ناراحتی یا ترس می‌کند

  67. یا مثلا احساس تنهایی،
  68. این درواقع باعث می‌شود
    کمتر احساس تنهایی کنم،
  69. نه از طریق رها شدن از تنهایی‌ام
  70. بلکه با نشان دادن اینکه من
    در احساس تنهایی کردن
  71. تنها نیستم.
  72. و به عنوان یک نویسنده و هنرمند،
  73. من خیلی برای این راحتی در
    آسیب‌پذیر بودن اهمیت قائلم
  74. چیزی مشترک، چیزی که می‌توانیم
    با یکدیگر به اشتراک بگذاریم.
  75. من برای بیرونی کردن
    چیزهای درونی هیجان زده هستم،
  76. در خصوص آن احساسات نامرئی
    شخصی که لغتی برایشان ندارم،
  77. جلوی نور قرار دادن آنها،
    به کلمه در آوردن آنها
  78. و سپس به اشتراک گذاشتن
    آنها با دیگر مردم
  79. با این امید که شاید به آنها کمک کند لغاتی
    پیدا کنند که احساساتشان را پیدا کنند.
  80. می‌دانم ممکن است کار بزرگی به نظر برسد،

  81. اما در کل من علاقمند به قرار دادن
    تمام این چیزها
  82. در بسته‌هایی کوچک و قابل دسترسی هستم،
  83. چون وقتی بتوانیم آنها را
    در این قطعات کوچکتر مخفی کنیم،
  84. فکر می‌کنم دسترسی به آنها آسان‌تر است
    فکر می‌کنم جالب‌ترهستند.
  85. فکرمی‌کنم آسان‌تر به ما کمک می‌کنند
    انسانیت مشترکمان را ببینیم
  86. این موضوع گاهی اوقات
    شکل داستان کوتاه را می‌گیرد،
  87. گاهی اوقات هم برای مثال شاید شکل
    کتابی زیبا از تصاویر را به خود بگیرد.
  88. و گاهی اوقات شکل
  89. یک شوخی احمقانه که من
    در اینترنت پخش می‌کنم می‌گیرد.
  90. برای مثال، چند ماه قبل، من
    ایده‌ای یک اپلیکیشن را
  91. برای خدمات راه بردن سگ منتشر کردم
  92. جایی که سگی جلوی درب خانه‌تان ظاهر می‌شود
    و شما باید از خانه بیرون
  93. و به پیاده روی بروید.
  94. (خنده)

  95. اگر توسعه دهنده نرم‌افزاری بین حاضرین هست،

  96. بعد از سخنرانی نزد من بیاید.
  97. یا من دوست دارم هر بار که از فرستادن
    ایمیل مضطرب هستم را به اشتراک بگذارم.

  98. ایمیلی که با «بهترین» می‌بندم
  99. مخفف این است: «دارم
    بهترین تلاشم را می‌کنم»
  100. که مخفف این است «لطفا از من متنفر نباشید،
    دارم بهترین تلاشم را می‌کنم!»
  101. یا پاسخ من به سر صحبت
    بازکن‌های سنتی این است،

  102. اگر می‌شد با هر مرده یا زنده‌ای
    شام بخورم این کار را می‌کردم
  103. من خیلی تنها هستم.
  104. (خنده)

  105. و متوجه شدم وقتی چیزهایی شبیه این
    به اشتراک می‌گذارم،

  106. واکنش‌ها بسیار شبیه است.
  107. افراد دور هم جمع می‌شوند تا بخندند،
  108. تا برای آن احساس بخندند،
  109. و به همان سرعت پول خرج کنند.
  110. (خنده)

  111. بله، یک بار دیگر من تنها می‌مانم.

  112. اما فکر می‌کنم گاهی اوقات این دورهمی‌ها
    می‌تواند کاملا معنادار باشد.
  113. برای مثال، وقتی من از مدرسه‌ی
    معماری فارغ‌التحصیل شدم

  114. و به کمبریج نقل مکان کردم،
  115. این سوال را به اشتراک گذاشتم:
  116. «با چند نفر در زندیگتان
  117. آخرین صحبتتان را داشته‌اید؟»
  118. و به دوستان خودم فکر می‌کردم
    که نقل مکان کرده بودند
  119. به شهرها و حتی کشورهای متفاوتی،
  120. و چقدر برایم دشوار است
    که با آنها در ارتباط بمانم.
  121. اما افراد دیگر شروع به پاسخ
    و به اشتراک گذاشتن تجارب خودشان کردند.
  122. شخصی در مورد یکی از اعضای خانواده
    صحبت کرد که با او قهر کرده بود.
  123. شخصی در مورد عزیزی صحبت کرد که
  124. سریع و غیرمنتظره فوت کرده بود.
  125. شخصی دیگر در مورد دوستان مدرسه صحبت کرد
  126. که به جایی دور نقل مکان کرده بودند.
  127. اما بعد چیزی خوب شروع به اتفاق افتادن کرد.
  128. به جای تنها پاسخ دادن به من،
  129. مردم شروع به پاسخ دادن به یکدیگر کردند،
  130. و شروع کردند به صحبت با یکدیگر و
    به اشتراک گذاشتن تجاربشان با یکدیگر
  131. و آرام کردن یکدیگر
  132. و تشویق کردن یکدیگر تا با
    آن دوست که مدتی با او
  133. صحبت نکرده‌ بودند ارتباط برقرار کنند.
  134. یا آن عضو خانواده‌ای
    که با او قهر کرده بودند.
  135. و درنهایت ما جامعه‌ی کوچک و ریزی
    برای خودمان به دست آوردیم.
  136. حس شکل گرفتن یک گروه حمایتی را داشت
  137. از انواع مردمی که کنار یکدیگر آمده بودند.
  138. و من فکر می‌کنم هر بار که چیزی
    در اینترنت به اشتراک می‌گذاریم
  139. هر بار، شانسی وجود دارد
  140. که این جامعه‌های کوچک شکل بگیرند.
  141. شانس این وجود دارد که تمام موجودات مختلف
  142. می‌توانند کنار هم بیایند
    و جذب یکدیگر شوند.
  143. و گاهی اوقات از وسط آشفتگی‌های اینترنت،
  144. شما باید روحی آشنا پیدا کنید.
  145. گاهی اوقات این آشنایی در خواندن پاسخ‌ها
  146. و بخش‌های نظرات هست و پیدا کردن
    پاسخی که به طور ویژه مهربان
  147. یا متفکرانه یا بامزه است.
  148. گاهی اوقات در دنبال کردن کسی است
  149. و اینکه ببینید آنها از قبل
    شما را دنبال می‌کنند.
  150. و گاهی اوقات در دیدن کسی است
    که در دنیای واقعی او را می‌شناسید
  151. و دیدن چیزهایی که شما می‌نویسید
    و چیزهایی که آنها می‌نویسند
  152. و فهمیدن اینکه شما علایق مشترک
    بسیاری مثل آنها دارید،
  153. و این آنها را به شما نزدیک‌تر می‌کند.
  154. گاهی اوقات اگر خوش شانس باشید،
  155. بیگانه‌‎ی دیگری را ملاقات می‌کنید.
  156. [وقتی دو بیگنانه یکدیگر را
    در مکانی عجیب پیدا کنند،

  157. کمی بیشتر حس خانه را می‌دهد]
  158. اما من نیز نگرانم، چون همه‌ی ما می‌دانیم،

  159. بخش عمده‌ی اینترنت این حس را ندارد.
  160. همه‌ی ما می‌دانیم که به طور عمده،
  161. اینترنت حس مکانی را دارد که
    ما منظور یکدیگر را متوجه نمی‌شویم،
  162. جایی که با هم دعوا می‌کنیم،
  163. جایی که انواع گیج‌ شدن
    و جیغ و داد و فریاد وجود دارد،
  164. این حس را دارد که از همه چیز
    بیش از حد وجود دارد.
  165. احساس هرج و مرج دارد،
  166. و من نمی‌دانم چگونه بخش‌های
    بد را از خوب جدا کنم،
  167. چون همانگونه که می‌دانیم و دیده‌ایم،
  168. بخش‌های بد واقعا، واقعا می‌توانند
    به ما صدمه بزنند.
  169. من حس می‌کنم چارچوب‌هایی که ما برای سکونت
    در این فضاهای آنلاین استفاده می‌کنیم
  170. آگاهانه یا ناآگاهانه طراحی شده‌اند
  171. تا اجازه‌ی آزار و سواستفاده را بدهند،
    تا اطلاعات غلط را تبلیغ کنند،
  172. تا تنفر و سخنان تنفرآمیز و خشونتی که
    از آن نشات می‌گیرد را ممکن بسازند،
  173. و اینگونه حس می‌شود که
    هیچکدام از چارچوب‌های فعلی
  174. برای اصلاح و اداره کردن
    آن کفایت نمی‌کند.
  175. اما همچنان، و شاید احتمالا متاسفانه،

  176. من مثل خیلی‌های دیگر
    به این فضاهای آنلاین کشیده می‌شوم،
  177. چون گاهی اوقات این حس وجود دارد که این
    جایی است که همه‌ی مردم آنجا قرار دارند.
  178. و من گاهی احساس حماقت
  179. و نادانی می‌کنم
  180. برای ارزش گذاشتن بر اینچنین
    لحظات کوچکی از ارتباط انسانی.
  181. اما همیشه تحت این ایده عمل کرده‌ام
  182. که این لحظات کوچک انسانیت اضافی نیستند.
  183. آنها به هیچ عنوان
    عقب نشینی از دنیا نیستند،
  184. در عوض آنها دلایلی هستند
    که به این فضاها می‌آییم.
  185. آنها مهم و ضروری هستند و آنها
    تایید می‌کنند و به ما زندگی می‌دهند.
  186. و آنها این پناهگاههای کوچک
    و موقتی هستند که
  187. به ما نشان می‌دهند ما
    آنگونه که فکر می‌کنیم تنها نیستیم.
  188. و خب بله، اگرچه زندگی بد است
    و همه ناراحت هستند
  189. و روزی همه ما قرار است از دنیا برویم --
  190. [نگاه کن. زندگی بد است
    همه ناراحتند

  191. همه ما قرار است بمیریم، اما من
    این قلعه‌ بادی فنری را خریده‌ام
  192. پس می‌خواهی کفشهایت را در بیاوری یا نه]
  193. من فکر می‌کنم قلعه‌ی بادی فنری
    استعاره‌ای در این مورد

  194. در واقع روابط و ارتباطات ما با دیگران است.
  195. پس یک شب،

  196. وقتی خیلی احساس ناراحتی
    و ناامیدی از دنیا داشتم،
  197. سر خلاء فریاد زدم،
  198. سر تاریکیِ تنهایی.
  199. گفتم، «در این لحظه، ورود به رسانه اجتماعی
  200. مثل نگه داشتن دست کسی در انتهای دنیاست.»
  201. و این بار، به جای پاسخ دادن خلاء،
  202. مردم بودند که ظاهر شدند،
  203. که شروع به پاسخ دادن به من کردند و سپس
    شروع به صحبت با یکدیگر کردند،
  204. و به آهستگی این جامعه‌ی
    کوچک و ریز شکل گرفت.
  205. همه دور هم آمدند تا دست یکدیگر را بگیرند.
  206. و در این دوران خطرناک و ناامن،

  207. در میان تمام این چیزها،
  208. من فکر می‌کنم چیزی که باید
    نگه داریم مردم هستند.
  209. و می‌دانم این چیز کوچکی است
    که از لحظات کوچک ساخته شده،
  210. اما فکر می‌کنم این یک
    نور کوچکِ کوچکِ نقره‌ای است
  211. در تمام این تاریکی.
  212. متشکرم.

  213. (تشویق)

  214. متشکرم.

  215. (تشویق)