YouTube

Got a YouTube account?

New: enable viewer-created translations and captions on your YouTube channel!

Persian subtitles

انجام غیر ممکن، برش را از طریق ترس | دن مایر | TEDxMaastricht

Get Embed Code
85 Languages

Showing Revision 27 created 05/17/2016 by Leila Ataei.

  1. سپاسگزارم.
  2. روزگاری پادشاهی در هند بود،
    یک مهاراجه و برای جشن تولدش، فرمان داد
  3. که تمامی روسا برای تولدش
    باید هدیهای بیاورند.
  4. برخی برای او ابریشم اعلاء،
    برخی دیگر شمشیر جواهرنشان،
  5. و برخی دیگر طلا آوردند.
  6. در پایان صف پیرمرد کوچک اندامی
    با صورتی چروکیده آمد
  7. که برای این سفر از روستایش
    روزها از دریا گذشته بود.
  8. و همینکه او آمد پسر پادشاه پرسید،
    « چه هدیهای برای پادشاه آوردهای؟»
  9. و پیرمرد به آرامی مشت خود را باز کرد
  10. تا یک صدف دریایی بسیار زیبای زرد و بنفش،
    و قرمز و آبی رنگی را نشان دهد.
  11. و پسر پادشاه گفت،
  12. « این هدیه درخور پادشاه نیست!
    این دیگر چه هدیهای هست؟»
  13. پیر مرد سرش را بالا کرد
    و به او نگاهی کرد و گفت،
  14. « پیاده روی طولانی ...
    بخشی از این هدیه هست.»
  15. ( خنده)
  16. چند لحظه دیگر،
    قصد دارم به شما هدیهای بدم،
  17. هدیهای که که ارزش
    آن را دارد تا پراکنده شود.
  18. اما قبل از آن، بگذارید شما را در
  19. مسیر طولانی که پیمودهام، ببرم.
  20. مانند بیشتر شما،
  21. من زندگی را از کودکی شروع کردم.
  22. چند نفر از شما زندگی را
    از طفولیت شروع کردید؟
  23. بچه به دنیا آمدید؟
  24. حدود نیمی از شما... بسیار خوب...
  25. ( خنده)
  26. و بقیه شما، چطور؟
    وقتی به دنیا آمدید کاملا بالغ بودید؟
  27. دست بردارید، میخواهم مادرتان را ببینم!
  28. محاله!
  29. به عنوان یک بچه، من همیشه شیفته انجام
    کارهای غیرممکن بودم.
  30. امروز روزیست که من سالها به دنبال آن بودم،
  31. زیرا امروز روزیه که من تلاش میکنم
  32. کار غیرممکنی را درست
    در جلو چشمان شما انجام دهم،
  33. اینجا درTEDx ماستریخت.
  34. قصد دارم تا با فاش کردن آخرش
  35. شروع کنم:
  36. میخواهم ثابت کنم
  37. که این غیرممکن، غیرممکن نیست.
  38. و مایلم با دادن هدیهای که ارزش پراکنده
    شدن دارد سخنم را تمام کنم:
  39. میخواهم به شما نشان دهم که میتوانید
    کارهای غیرممکن را در زندگی انجام دهید.
  40. در تلاش من برای انجام کارهای غیرممکن،
    درمیابید که دو چیز در همگانی
  41. در میان مردم سراسر جهان وجود دارد.
  42. هر کسی ترسهایی دارد،
  43. و هر کسی آرزوهایی دارد.
  44. در تلاشم برای انجام این کار غیرممکن،
    دریافتم که سه چیز وجود دارد
  45. که من طی سالها آنها را انجام دادهام
  46. که باعث شد
    این کار غیرممکن را انجام دهم:
  47. داجبال، یا آنطور که شما میگوید« ترفبال»،
    داجبال نوعی بازی تیمی با توپ شبیه فوتسال)
  48. سوپرمن،
  49. و پشه.
  50. اینها سه واژه کلیدی هستند.
  51. حالا میدانید که چرا من این کار
    غیرممکن را در زندگی انجام دادم.
  52. خب، میخواهم شما را با خودم
    همسفر کنم، و راه طولانی
  53. از ترس تا آرزو را ببرم،
  54. از واژهها تا شمشیرها،
  55. از داجبال
  56. تا سوپرمن
  57. تا پشه.
  58. امیدوارم که به شما نشان دهم
  59. که چگونه میتوان کاری
    غیرممکن را انجام داد.
  60. در چهارم اکتبر سال ۲۰۰۷،
  61. ضربان قلب من بالا میرفت
    و زانوهایم میلرزید
  62. همینکه روی صحنه تئاتر ساندرز
  63. دانشگاه هاروارد
  64. پا گذاشتم برای قبول
  65. جایزهٔ ایگنوبل پزشکی در سال ۲۰۰۷
    (ایگ نوبل نظیرطنزآمیزی از جایزهٔ نوبل)
  66. برای مقالهی تحقیقاتی پزشکی به نام
  67. « فرودادن شمشیر... و عوارض جانبی آن»
  68. که من در نوشتن آن همکاری کرده بودم
  69. ( خنده)
  70. این در یک مجله کوچکی که من قبلا
    هرگز آن را نخوانده بودم منتشر شده بود،
  71. «مجله پزشکی برتیش.»
  72. و برای من، این آرزوی غیرممکنی بود
    که به واقعیت پیوسته بود،
  73. این شگفتی غیر منتظرهای
    برای فردی مثل من بود،
  74. این افتخاری بود که هرگز
    آن را فراموش نخواهم کرد.
  75. اما خاطرانگیزترین بخش زندگی من نبود.
  76. درچهارم اکتبر سال ۱۹۶۷،
  77. این بچه ترسو، خجالتی، لاغری و نحیف
  78. از وحشت بسیار شدید رنج میبرد.
  79. همینکه آماده شد که پا روی صحنه بگذارد،
  80. قلبش شروع به تپیدن کرد،
  81. و زانوهایش میلرزید.
  82. او رفت که دهانش را باز کند تا حرف بزند،
  83. ولی واژهها از دهانش خارج نمیشد.
  84. او متزلزل ایستاده بود و اشک میریخت.
  85. او از ترس فلج شده بود،
  86. و از ترس یخ زده بود.
  87. این پسر بچه ترسو، خجالتی، لاغر و نحیف
  88. از وحشت بسیار شدید رنج میبرد.
  89. از تاریکی میترسید،
  90. از ارتفاع هراس داشت،
  91. از عنکبوت و مار میترسید...
  92. آیا هیچیک از شما از عنکبوت یا مار میترسد؟
  93. بله، تعداد کمی از شما...
  94. از آب و کوسه میترسید...
  95. از دکتر و پرستار و دندانپزشک میترسید،
  96. و از سوزن و دریل و هر شی تیزی میترسید.
  97. اما بیش از هر چیز،
    او از مردم
  98. ترس داشت.
  99. این پسر بچه ترسو، خجالتی، لاغر و نحیف
  100. من بودم.
  101. من از شکست و پذیرفته نشدن میترسیدم،
  102. پائین بودن عزت نفس، احساس حقارت،
  103. و چیزی که ما حتی نمیدانستیم
    که میتواند به دنبال آن خود را نشان دهد:
  104. اختلال اضطراب اجتماعی.
  105. زیرا من ترس داشتم، قلدرها میتوانستند
    مرا آزار داده و کتک بزنند.
  106. عادت داشتند که به من بخندند و رویم
    اسم بگذارند، و هرگز به من اجازه ندهند که
  107. در هیچ یک از بازیهایشان شرکت کنم.
  108. آه، یک بازی بود که آنها
    میگذاشتند تا من بازی کنم ...
  109. داجبال-
  110. من بازیکن داجبال خوبی نبودم.
  111. قلدرها نام مرا صدا میکردند،
  112. و من بر میگشتم و نگاه میکردم
    و میدیدیم که توپ قرمز داجبال
  113. با سرعت مافوق صوت به صورتم میخورد
  114. بُم، بُم بُم و دردم میآمد!
  115. به خاطر دارم خیلی روزها
    که از مدرسه به خانه میرفتم،
  116. صورتم سرخ بود و میسوخت،
    گوشهایم سرخ بود و زنگ میزد.
  117. چشمانم از اشک میسوخت،
  118. و حرفهای آنها قلبم را میسوزاند.
  119. و میگویند،
  120. «چوب و سنگ میتوانند استخوانها بشکنند،
    اما حرفها هرگز مرا آزار ندادند»...
  121. این یک دروغ هست.
  122. حرفها میتوانند مانند چاقو ببرند.
  123. میتوانند مانند شمشیر بشکافند.
  124. حرفها میتوانند زخمهای
    عمیقی ایجاد کنند
  125. که هرگز دیده نشوند.
  126. خُب من ترس داشتم،
    و حرفها بدترین دشمن من بودند.
  127. و هنوز هم هستند.
  128. اما من آرزوهایی هم داشتم.
  129. من میرفتم خانه و به سوپرمن
    کتابهای مصور پناه میبردم
  130. و کتابهای مصور سوپرمن بخوانم
  131. و رویای ابرقهرمانی
    مانند سوپرمن را داشته باشم.
  132. من میخواستم که برای
    درستی و برابری مبارزه کنم،
  133. میخواستم علیه خائنها و کریپتونایت
    ( ماده خبیث فیلم سوپرمن)مبارزه کنم،
  134. میخواستم به سراسر جهان پرواز کنم و کارهای
    بزرگ انجام داده و جانها را نجات دهم.
  135. من همچنین شیفته چیزهای واقعی بودم.
  136. من کتاب رکوردهای جهانی گینس
    ریپلی بیلیو را میخواندم.
  137. کسی از شما تا به حال کتاب رکورد جهانی
    گینس یا ریپلی را خوانده ؟
  138. من عاشق این کتابها هستم!
  139. مردم واقعی که
    شاهکارهای واقعی انجام میدهند.
  140. و میگفتم، میخواهم
    اینکار را بکنم.
  141. اگر قلدرها نمیگذارند من
  142. در ورزشهای آنها بازی کنم،
  143. میخواهم که جادوی واقعی انجام دهم،
    شاهکارهای واقعی.
  144. میخواستم کار واقعی فوقالعادهای را
    انجام دهم که قلدرها نتوانند انجام دهند.
  145. میخواستم که هدف و مقصودم را بیابم.
  146. میخواستم بدانم زندگی من معنایی دارد،
  147. میخواستم کار فوقالعادهای انجام دهم
    که جهان تغییر کند؛
  148. میخواستم ثابت کنم غیرممکن غیرممکن نیست.
  149. ده سال بعد--
  150. یک هفته قبل از تولد ۲۱ سالگیام بود.
  151. دو چیز در یک روز اتفاق افتاد
    که زندگی من را برای همیشه تغییر داد.
  152. من در تامیل نادو، جنوب هند زندگی می کردم.
  153. مبلغ مذهبی در آنجا بودم،
  154. و مربیام و در عین حال دوستم از من پرسید،
  155. « دانیل، آیا ترمس داری؟»
  156. گفتم،« ترمس؟
    ترمس دیگه چیه؟»
  157. گفت، « اینها اهداف اصلی زندگی هستند.
  158. آنها ترکیبی از رویاها و اهدافی هستند،
    که اگر بتوانی
  159. هر کار که میخواهی انجام دهی،
    و هرجایی که بخواهی بروی
  160. و هرکسی که بخواهی باشی،
  161. کجا میروی؟
    چکار میکنی؟
  162. چه کسی میشوی؟
  163. گفتم، « من نمیتوانم اینکار را بکنم!
    من میترسم! من خیلی میترسم!»
  164. آن شب حصیری که از پوشال برنج بود
    را برداشتم و روی بام خانه بردم،
  165. زیر آسمان پرستاره دراز کشیدم،
  166. و به خفاشها که برای گرفتن پشهها
    شیرجه میرفتند نگاه میکردم.
  167. و همه آنچه میتوانستم درباره تُرمس،
    آرزوها و اهداف فکر کردم،
  168. وآن قلدرها با بازی داجبال
  169. چند ساعت بعد بیدار شدم.
  170. ضربان قلبم تند میشد،
    و زانوهایم میلرزید.
  171. در آن موقع ترسی در من نبود.
  172. تمامی بدنم دچار تشنج شده بود.
  173. و برای پنج روز بعد
  174. من در هوشیاری و ناهوشیاری بودم،
    در مبارزه مرگ و زندگی بودم.
  175. مغزم از مواد ۱۰۵ درجه گرما
    در اثر تب مالاریا میسوخت.
  176. و هر زمانی که هوشیار بودم، همه آنچه
    که میتوانستم دربارهاش فکر کنم تُرمس بود.
  177. فکر کردم،« با زندگیم چه میخواهم بکنم؟»
  178. بالاخره، شب قبل از تولد ۲۱ سالگیم،
  179. در لحظه ای که کاملا واضح،
  180. به ادراکی رسیدم:
  181. پی بردم که این پشه کوچک،
  182. آنوفل استفنسی،
  183. این پشه کوچک
  184. که وزن آن کمتر از ۵ میکروگرم هست،
  185. کمتر از یک دانه نمک هست،
  186. میتواند یک مرد
    ۸۰ کیلویی را از پا در بیاورد.
  187. پی بردم که این کریپتونایت من هست.
  188. بعد متوجه شدم، نه، نه،
    این پشه نیست،
  189. این یک انگل ریز
    در داخل پشه هست،
  190. پلاسمودیوم فالسیپاروم،
    که بیش از یک میلیون نفر را در سال میکشد.
  191. بعد دریافتم،
    نه ، نه، این حتی از این هم کوچکتر هست،
  192. اما برای من، این خیلی بزرگتر به نظر میاید.
  193. پی بردم،
  194. ترس، کریپتونایت من هست،
  195. انگل من،
  196. که من را برای همه عمر
    فلج و ناتوان کرده است.
  197. میدانید، بین خطر و ترس تفاوت وجود دارد.
  198. خطر واقعی است.
  199. ترس انتخاب هست.
  200. و پی بردم که من یک انتخاب دارم:
  201. من میتوانم یا با ترس زندگی کنم،
    و با شکست آن شب بمیرم،
  202. یا اینکه ترسم را بکشم و بتوانم
  203. به آرزوهایم برسم،
    و شهامت برای زندگی کردن داشته باشم.
  204. و میدانید، چیزی درباره بودن
    در بستر مرگ
  205. و روبرو شدن با مرگ وجود دارد که
    واقعا میخواهد برای زندگی زنده باشید.
  206. پی بردم همه میمیرند،
    ولی همه واقعا زندگی نمیکنند.
  207. در مردن هست
    که ما زندگی می کنیم.
  208. می دانید، هنگامی که مرگ را فهمیدید
  209. واقعا میآموزید تا زندگی کنید.
  210. خب آن شب تصمیم گرفتم که
  211. داستانم را تغییر دهم.
  212. من نمی خواستم که بمیرم.
  213. پس کمی دعا کردم، گفتم،
  214. « خدا،اگر به من اجازه دهی
    که در روز تولد ۲۱ سالگیم زندگی کنم،
  215. به ترس اجازه نخواهم داد
    تا در زندگی من دیگر نقشی داشته باشد.
  216. من ترسم را خواهم کشت.
  217. و قصد دارم به آرزوهایم برسم،
  218. میخواهم نگرشم را تغییر دهم،
  219. میخواهم با زندگیم کاری فوق العاده بکنم،
  220. میخواهم هدف و مقصودم را بیابم،
  221. میخواهم این غیر ممکن، غیر ممکن نباشد.»
  222. به شما نمی گویم که آیا آن شب زنده ماندم یا نه؛
    میگذارم خودتان این را بفهمید.
  223. ( خنده)
  224. اما آن شب لیست ۱۰
    تا تُرموس اول خودم را نوشتم.
  225. تصمیم گرفتم که از قارههای بزرگ دیدن کنم
  226. و عجایب هفتگانه جهان را ببینم
  227. و چند زبان یاد بگیرم،
  228. و میخواهم در صحرا زندگی کنم،
  229. در کشتی روی اقیانوس زندگی کنم،
  230. با قبیلهای در آمازون زندگی کنم،
  231. و از بلندترین کوه در سوئد بالا روم،
  232. میخواستم اورست را
    موقع طلوع ببینم،
  233. و در شرکت موسیقی نشویل کار کنم،
  234. میخواستم در یک سیرک کار کنم،
  235. و میخواستم از هواپیما به بیرون بپرم.
  236. در طی بیست سال بعدی
    یشتر این تُرموسها را انجام دادم.
  237. هر بار که لیست تُرمسم را چک میکردم،
  238. ۵ تا ۱۰ تای دیگر به لیستم اضافه میکردم
    و لیستم پیوسته اضافه میشد.
  239. برای هفت سال بعدی،
    در جزیرهای کوچک در باهاما زندگی کردم
  240. و برای پنج سال بعدی
  241. در یک کلبه پوشالی ساحلی،
  242. در جستجو کوسه وخوردن کفچه ماهی
    که تنها ماهی آن جزیره بود گذشت،
  243. و تنها یک لُنگ میپوشیدم،
  244. و یادگرفتم که با کوسه ها شنا کنم.
  245. و از آنجا، به مکزیک رفتم،
  246. و سپس به حوزه رود آمازون در اکوادر رفتم.
  247. در پوحو پانکو اکوادر،
    با قبیله در آنجا زندگی کردم،
  248. و کم کم تنها با ترُموسم
    شروع به اعتماد به نفس بدست آوردن کردم.
  249. وارد بازار موسیقی در نشویل شدم،
    و سپس به سوئد رفتم،
  250. در استکهلم،
    در زمینه موسیقی کار کردم،
  251. جایی که به قله کوه کبنیکایس
    در بالای قطب شمال صعود کردم.
  252. من دلقکبازی
  253. و تردستی
  254. و با چوب راه رفتن،
  255. تک چرخه سواری،
    خوردن آتش، و شیشه را یادگرفتم.
  256. در سال ۱۹۹۷ شنیدم که کمتر از دوجین
    بلعنده شمشیر باقی مانده
  257. و گفتم،« من باید اینکار را بکنم!»
  258. من یک بلعنده شمشیر را ملاقات کردم،
    و از او راهنمایی خواستم.
  259. او گفت،« بله من به
    تو دو چیز را یاد میدهم:
  260. شماره یک: این به شدت خطرناک هست،
  261. افراد در حین انجام آن مردهاند.
  262. و شماره دو:
  263. این کار را نکن»
  264. ( خنده)
  265. خب من آن را در لیست تُرمسم اضافه کردم.
  266. و روزی ده تا دوادزه با آن را
  267. برای چهار سال تمرین کردم.
  268. حالا برایتان حساب میکنم
  269. [۱۲ ۴X۳۶۵[X
  270. حدود ۱۳٫۰۰۰ تلاش ناموفق
  271. قبل از اینکه برای اولین بار شمشیر
    را در سال ۲۰۰۱ فرو دهم داشتم.
  272. در طی این زمان من یک تروم
  273. برای تبدیل شدن به متخصص پیشرو
    در بلع شمشیر در جهان فراهم کردم.
  274. خُب من تمامی مجلات، کتابها ومقالههای
    روزنامهها را در این زمینه جستجو کردم،
  275. و هر گزارش پزشکی، روانشناسی
    و آناتومی در این زمینه را مطالعه کردم،
  276. و با دکترها و پرستارها صحبت کردم،
  277. و بین تمامی بلعندگان شمشیر شبکه ارتباطی
  278. در انجمن بین المللی
    بلعندگان شمشیر ایجاد کردم،
  279. و انجام دو سال مقالات تحقیقات پزشکی
  280. برای بلعیدن شمشیر و عوارض جانبی آن
  281. که مجله پزشکی انگلیس منتشر شد.
  282. ( خنده)
  283. سپاسگزارم.
  284. ( تشویق)
  285. و چیزهای شگفتآوری
    در مورد بلعیدن شمشیر یاد گرفتم.
  286. چیزهایی که شرط میبندم هرگز به آنها
    فکر نکردید، اما از امشب به بعد فکرمیکنید.
  287. دفعه بعدی که خانه رفتید
    و گوشت استیک را با چاقویتان بریدید
  288. یا یک شمشیر، یا کارد و چنگالهایتان را
    دیدید، در مورد این فکر خواهید کرد...
  289. فهمیدم که بلعیدن شمشیر از هند شروع شده--
  290. درست جایی که من برای
    اولین بار آن را در ۲۰ سالگی دیدم--
  291. ۴٫۰۰۰ سال پیش، حدود ۲٫۰۰۰ سال قبل از میلاد.
  292. ۱۵۰ سال پیش،
    بلعیدن شمشیر در حوزه
  293. علمی و پزشکی برای کمک به
  294. آندوسکوپی در سال ۱۸۶۸
    توسط دکتر آلفرد کوسمال
  295. در فیبریک آلمان مورد استفاده قرار گرفت .
  296. در سال ۱۹۰۶، الکتروکردیوگرافی
    در ویل انگلستان،
  297. برای مطالعه اختلال در بلع،
    و هضم غذا،
  298. برونکوسکوپی و از این چیزها
    مورد استفاده قرار گرفت.
  299. اما در طول ۱۵۰ سال گذشته،
  300. ما میدانیم که صدها مورد زخمی شدند
    و تعدادی کشته شدند..
  301. و این آندوسکوپی که توسط دکتر آلفرد کوسمال
    طرا حی شد.
  302. اما ما فهمیدیم که ۲۹ مورد مرگ
    در ۱۵۰ سال گذشته اتفاق افتاده
  303. از جمله این بلعنده شمشیر در لندن
    که قلبش را در شمشیرش سوراخ کرد.
  304. ما همچنین فهمیدیم که ۳ تا ۸
    مورد آسیب دیدگی جدی
  305. برای بلعیدن شمشیر در سال اتفاق میافتد.
  306. من میدانم زیرا به من تلفن زده میشود.
  307. من تنها دوتایشان را دارم،
  308. یک فرد سوئدی، و دیگری
    اهل اُرلاندو در طی چند هفته گذشته،
  309. این بلعندگان شمشیر
    در بیمارستان بستری هستند.
  310. به شدت خطرناکه.
  311. چیز دیگری که آموختم
    این است که بلعیدن شمشیر
  312. بین دو تا ۸ سال برای یاد گرفتن
    اینکه چگونه شمشیر را ببلعی
  313. برای خیلیها زمان میبرد.
  314. اما جذاب ترین چیزی که آموختم
  315. این بود که چگونه بلعندگان شمشیر
    یاد میگیرند که کارغیرممکن را انجام دهنند.
  316. میخواهم ارز کوچکی را شما بگویم:
  317. روی چیزی که ۹۹/۹۹ درصد غیرممکن هست
    تمرکز نکنید.
  318. روی چیزی که احتمال ۱. ٪ درصد را داراست
    تمرکز کنید، و بفهمید که چگونه آن را ممکن کنید.
  319. بگذارید شما را به سفری در ذهن
    یک بلعنده شمشیر ببرم .
  320. برای بلعیدن یک شمشیر،
    این نیازمن مراقبه روی این موضوع دارد،
  321. تمرکز تُند و تیز،
    دقت بسیار بالا برای
  322. جداسازی اندامهای داخلی بدن
    و وفائق شدن به واکنش های خودبه خود بدن
  323. که از طریق نیروهای قوی مغز، و از طریق
    حافظه تکرار در ماهیچههای بدن فرستاده میشود
  324. با بیش از ۱۰،۰۰۰ با تمرین.
  325. بگذارید شما را به سفری به
    داخل بدن یک بلعنده شمشیر ببرم،
  326. برای بلعیدن یک شمشیر،
  327. باید تیغه شمشیر را روی زبانم بگذارم،
  328. و آن را در جهت مری در ناحیه گردن فرو کنم،
  329. به دنبال زاویه ۹۰ درجه ای
    در پائین نای بگردم،
  330. و از عضله سرکوفیریگل
    ناحیه فوقانی مری عبور کند،
  331. حرکات دودی مری را کنترل کنم،
  332. تیفه را به درون قفسه سینه
  333. بین دو ریه ببرم.
  334. در این حالت،
  335. در واقع من قلبم را به کنار میزنم.
  336. اگر به دقت نگاه کنید،
  337. میتوانید ضربان قلبم
    را با شمشیرم ببینید
  338. زیرا این به قلب تکیه کرده
  339. که با بافتهای مری که
    حدود دو سانتیمتر فاصله دارد جدا شده است.
  340. چیزی نیست که بتوانید آن را جعل کنید.
  341. سپس آن را باید به
    پائین قفسه سینه سُر بدهم،
  342. و از اسفنکتر تحتانی مری،
    پایین به معده عبور کنم،
  343. و از اوغ زدن در معده تمام مسیر
    تا به اثنی عشر اجتناب کنم.
  344. خیلی آسانه.
  345. ( خنده تماشاگران)
  346. و اگر بیشتر فرو کنم،
  347. تمام مسیر به لولههای فالوپ برسم.
    لوله های فالوپ (هلندی)!
  348. دوستان، آقایان میتوانید از همسرتان
    بعدا این سوال را بکنید...
  349. مردم از من میپرسند،
  350. « برای اینکه زندگیت را به خطر
    بیاندازی باید خیلی شهامت داشته باشی،
  351. قلبت را کنار بزنی و شمشیر را فرو دهی..»
  352. نه. آنچه که شهامت واقعی میخواهد
  353. این است که بچه ترسو، خجالتی لاغری،
  354. که خطر شکست و رد شدن بپذیرد،
  355. قلبش را بفشرد،
  356. و غرورش را فرو دهد
  357. و در مقابل مردمی کاملا غریب بایستد
  358. و داستانش درباره ترسش و آرزوهایش را بگوید،
  359. خطر پاره شدن شکمش را
    هم واقعی و هم ظاهری بپذیرد.
  360. میدانید- سپاسگزارم.
  361. ( تشویق)
  362. میدانید- چیز بسیار شگفتانگیز این هست
  363. که من همواره خواستهام
    در زندگیم فوقالعاده باشم
  364. و حالا هستم.
  365. اما چیز واقعا فولالعاده این
    نیست که من شمشیر ۲۱
  366. را یکباره فرو دهم،
  367. یا اینکه در مخزن آب ۷ متری
    با ۸۸ کوسه و سفرهماهی
  368. برای آکواریومهای
    «Ripley's Believe It or Not »بروم
  369. یا برای سریال تلوزیونی
    «Stan Lee's Superhumans» در ۱۵۰۰ درجه گرما
  370. به عنوان «مرد آهنین» شرکت کنم
  371. و آن احمق جذاب بود.
  372. و یا کشیدن یک خودرو در برنامه Ripley's،
  373. یا Guinness،
  374. و یا در مرحله نهایی برنامه
    America's Got Talent باشم،
  375. یا برنده جایزه ایگنوبل
    سال ۲۰۰۷ پزشکی باشم.
  376. نه، اینها چیزهای فوقالعاده ای نیستند.
  377. اینها چیزهایی هستند که مردم فکر میکنند
    که فوقالعادهاند. نه، نه، نه، اینها نیستند.
  378. چیز فوق آلعاده
  379. این هست که خداوند میتواند پسرک
    خجالتی ترسوی لاغر و نحیفی را
  380. که از ارتفاع میترسید،
  381. کسی که از آب و کوسه میترسید،
  382. و از دکتر و پرستار و
    سوزن و چیز تیز
  383. و صحبت کردن با مردم میترسید
  384. حالا من را کسی کرده که به سراسر جهان
  385. در ارتفاع ۹۰۰۰ متری پرواز می کنم
  386. شیء تیز را در مخزن آبی که
    در آن کوسه هست فرو میدهم،
  387. و با دکترها و پرستارها و تماشاگرانی
    مانند شما از سراسر دنیا صحبت میکنم
  388. این واقعا برای من شگفتاور هست.
  389. من همواره خواستهام که
    غیرممکن ها را انجام دهم-
  390. سپاسگزارم.
  391. ( تشویق)
  392. سپاسگزارم.
  393. ( تشویق)
  394. همواره خواستهام غیر ممکنها را انجام دهم
    و حالا انجام میدهم.
  395. میخواستم کاری فوقالعاده با زندگی
    انجام دهم و جهان را تغییر دهم،
  396. و اکنون اینکار را کردم.
  397. همواره خواستهام که به سراسر جهان پرواز کنم
    و شاهکارهای فوق بشری انجام دهم
  398. و زندگی ها را نجات دهم،
    و اکنون آنها را انجام میدهم.
  399. میدانید ؟
  400. هنوز بخش کوچکی ازآن رویای بزرگ پسرک
  401. عمیقن در درون او وجود دارد.
  402. ( خنده) ( تشویق)
  403. میدانید، همیشه خواستهام مقصود از بودنم را بیابم،
  404. و امروز آن را یافتهام.
  405. اما حدس بزنید که چیه؟
  406. این با شمشیر نیست، آنچه که فکرمیکنید نیست،
    و این مربوط به توانایی و قدرت من نیست.
  407. در واقع این با ضعفهای من هست، حرفهای من.
  408. هدف از آمدن من
    تغییر دادن جهان هست
  409. با عبور از ترس،
  410. با شمشیری دریک زمان، حرفی دریک زمان
  411. چاقویی در در یک زمان، و زندگی در یک زمان
  412. برای الهام بخشیدن به مردم
    برای ابرقهرمان شدند
  413. و انجام غیرممکن ها در زندگیشان.
  414. مقصود از بودن من کمک به دیگران
    برای یافتن مقصود از بودنشان هست.
  415. مال شما چیست؟
  416. مقصود از بودن شما چیست؟
  417. چه چیزی را اینجا گذاشتید تا انجام دهید؟
  418. من باور دارم ما همه دعوت شدهایم
    که ابرقهرمان شویم.
  419. ابرقهرمانی شما چیست؟
  420. از هفت میلیارد جمعیت روی زمین،
  421. امروزه تنها کمتر از چند دوچین بلعنده شمشیر
  422. در سراسر جهان وجود دارد،
  423. اما شما تنها یکی هستید.
  424. شما منحصر بفردید.
  425. داستان شما چیست؟
  426. چه چیزی شما را متفاوت میکند؟
  427. داستان خودتان را بگوید،
  428. حتی اگر صدایتان ظریف و شکننده باشد.
  429. ترمس شما چیست؟
  430. اگر بتوانید هر کاری را بکنیذ
    کسی باشید، و به هر جایی بروید-
  431. چه میکنید؟
    کجا میروید؟
  432. چه می کنید؟
  433. با زندگیاتان چه میخواهید بکتید؟
  434. آرزوی بزرگ شما چیست؟
  435. رویای شما به عنوان یک بچه چه بود؟
    به گدشته فکر کنید.
  436. شرط میبندم این نبوده، اینطور نیست؟
  437. عجیبترین آرزویان چه بوده
  438. که فکر میکردید خیلی غریب
    و مبهم هست؟
  439. شرط میبندم این رویاها دیگر
    خیلی عجیب نیستند، اینطور نیست؟
  440. شمشیر شما چیست؟
  441. هر یک ازشما یک شمشیر دارد،
  442. یک شمشیر دولبه از ترسها و آرزوها.
  443. به دنبال آرزوهایتان بروید،
    هر چه که می خواهد باشد.
  444. آرزوهایتان را دنبال کنید،
    خانمها و آقایان،
  445. هرگز برای بچه میخواهید
    انجام دهید دیر نیست.
  446. برای آن قلدرها در بازی داجبال،
    بچههایی که فکر میکردند
  447. که من هرگز کار غیرممکنی را نخواهم کرد،
  448. و تنها یک چیز هست که به آنها بگوید:
  449. سپاسگزارم.
  450. زیرا اگر به خاطر شرارت آنها نبود،
    من ارقهرمان نبودم.
  451. من اینجا هستم تا ثابت کنم که
    غیرممکن غیرممکن نیست.
  452. این به شدت خطرناک هست،
    میتواند من را بکشد.
  453. ولی امیدوارم شما لذت ببرید.
  454. ( خنده)
  455. کمک شما را برای این نیاز دارم.
  456. تماشاگران: دو، سه.
  457. دن مییر: نه، نه، نه، من به کمک شما
    نیاز برای شمارش نیاز دارم، درسته؟
  458. ( خنده)
  459. اگر این کلمه را میدانید؟ درسته؟
    با من بشمارید. آماده اید؟
  460. یک.
  461. دو.
  462. سه.
  463. نه این دو هست، اما ایده را گرفتید.
  464. تماشاگران: یک.
  465. دو.
  466. سه.
  467. ( نقسها در سینه حبس)
  468. ( تشویق)
  469. دن مییر: بله!
  470. ( تشویق)( شادی)
  471. بسیار سپاسگزارم.
  472. سپاسگزارم. سپاسگزارم. سپاسگزارم.
    از صمیم قلب سپاسگزارم.
  473. در واقع، سپاسگزارم از ته معدهام.
  474. به شما گفتم که آمدهام اینجا تا
    کاری غیرممکن بکنم، حالا انجام دادم.
  475. ولی غیرممکن نبود.
    من اینکار را هر روز میکنم.
  476. کار غیرممکن برای آن پسرک ترسو، خجالتی
    لاغر مردنی بود که با ترسوش روبرو شود،
  477. و در صحنه TED بایستد،
  478. و جهان را تغییر دهد،
    یک حرف در یک زمان ،
  479. یک شمشیر در یک زمان،
    یک زندگی در یک زمان.
  480. اگر درشما فکر کردن به روش دیگری را ایجاد
    کرده باشم، اگر در شما باوراینکه غیرممکن
  481. غیرممکن نیست،
  482. اگر درک اینکه میتوانید در زندگیتان
    غیرممکن را انجام دهید را ایجاد کرده باشم،
  483. پس من کارم را انجام دادم،
    و کار شما تازه شروع شده است.
  484. هرگز از آرزو کردن دست نکشید.
    هرگز از باور کردن دست نکشید.
  485. از اینکه مرا باور دارید سپاسگزارم
  486. و از اینکه بخشی از آرزوهای
    من هستید سپاسگزارم.
  487. و هدیه من به شماست:
  488. غیرممکنی وجود ندارد...
  489. تماشگران: غیرممکن.
  490. پیاده روی طولانی بخشی از هدیه هست.
    (سختیها بخشی از هدیه زندگی هستند)
  491. ( تشویق)
  492. سپاسگزارم.
  493. ( تشویق)
  494. ( شادی)
  495. میزبان: بسیار سپاسگزار دن مییر، وای!